فلسفه اسلامی ،‌ فلسفه و حکمت ، فلسفه مشاء، اشراق، حکمت متعالیه و یادداشت های حکمی

حدیث در نفی امکان رویت خدا

از امام هادی سوال شده در مورد رویت خداوند. امام (ع)‌پاسخ داده اند که تا میان آن چیزی که دیده می‌شود و بیننده هوا (یا شاید منظور فضا باشد) نباشد، دیده شدنی در کار نخواهد بود. پس آنچه که دیده شده با بیننده در آن چیزی که سبب دیده شدن بین این دو واقع شده، مشترکند. و این تشبیه خداوند به خلق است و خلاف. چون اسباب و مسببات باید که با هم ارتباط و اتصال داشته باشند.

احادیث اینچنینی مو را بر بدن سیخ می کند. واقعا استدلالات عمیقی که در این احادیث به کار رفته بی‌مانند ترین استدلال‌های فلسفی است. تعجب می‌کنم که کسانی که دم از این می‌زنند که فلسفه‌ی اسلامی نداریم، از این احادیث بی‌اطلاعند یا اینکه فکر می‌کنند اثمه علم خود را از یونان اخذ کرده اند؟


پ.به قاسم در نظر اول : اینکه این تعریف از فلسفه را ارائه داده یا اینکه شما این تعریف را از کجا آورده اید مهم نیست، این کلمه‌ی فلسفه از آن کلمات مظلومی است که هر که از راه رسیده تعریفی برای آن ارائه داده است اما به طور کلی آنچه روشن است این است که فلسفه از کلیات بحث می کند نه از جزئیات. نه اینکه بگوییم الزاما فلسفه مساله حل نمی‌کند و فقط راه ارائه می کند.بله، فلسفه مسائل علوم را حل نمی‌کند اما مسائل خود را قطعا حل می‌کند و اگر بگویی که فلسفه اصلا خود مسئله ای ندارد که حل کند که تکلیف شما معلوم است و اگر بگویی مسئله دارد اما مسائلش را علوم دیگر حل می‌کنند که نشان می‌دهد یک علم کلی به علوم جزئی وابسته شد و این هم خلاف است. پس معلوم شد که فلسفه هم مسائلی دارد و آنها را حل می‌کند . اینکه شما یا نویسنده‌ای یا استادی چنین قرائتی از مطالب ارسطو داشته است، نشانه‌ی یک خطاست نه یک حقیقت.

پ.ن.ت قاسم: سلام قاسم جان. بله شاید در نام گذاری درست بگویی اما می‌دانیم که این یک نام است و به درستی به مدلول خود راهنمایی می کند اگرچه که از نظر لفظی محل تفکر بیشتر باشد. در مورد ابن سینا شاید درست بگویی اما برعکس. ابن سینا اکثر فلسفه اش با مسلمان بودنش تطابق دارد جز در موارد معدودی مانند مسئله ی برزخ که باز هم تباین وجود ندارد. اما به هر حال فلسفه ی اسلامی با فیلسوف اسلامی یکی نیست و بعلاوه فلسفه ی اسلامی از جهت بشری بودنش خطا پذیر است برخلاف شریعت اسلامی که بدون خطاست.

پ.س قاسم: این جمله ی فلسفه کاریست برای هر که از راه رسیده ، اگر هم درست باشد و یک شعر احساسی نباشد اما به هر حال مسئله تعریف را حل نمی‌کند. آن چیزی که برای هر کسی است که از راه رسیده تعریفی دارد و موضوعی. نه اینکه هر که از ره برسد تعریفی کند و آن را فلسفه بنامد و بعد هم کاری بکند. این که شامل هر علم و بی علمی و طنز و فن و هر چیزی می تواند باشد.
۲ -  بی مقدمه نبود و در جواب فرمایش شما در اینکه فلسفه مسئله حل نمی‌کند علم مسئله حل می‌کند آمد
۳ – قرائت اگر شامل ترجمه نشود فرمایش شما درست است و اگر شود عرض بنده
۴ – چشم، ان‌شاءالله اگر قابل باشیم. آخه ما دیگه از کجا بدونیم کی برای شما زیارت برویم و کی به می‌خانه !!

بقیه پاسخ ها را ان شاءالله  در همان قسمت یادداشت ها می‌نویسم مگر اینکه نکته ای عام داشته باشد

Comments

  • قاسم said:

    فضای بازی که در آن هستندگان به منصه ی ظهور می رسند خود چیزی است که پوشیده می ماند.

    Heidegger.Das Ding

    اولا برهان چیدن فلسفیدن نیست.چون فلسفه مساله حل نمی کند.علم مساله حل می کند.
    فلسفه مساله را از نو طرح می کندو هر “از نو طرح کردن”ی طبق تعریفی که ارسطو از “پروبلما” دارد منجر به راه می شود.راهی که مساله را روشن می کند.حل نمی کند.
    فلسفه نه مثل علم “گجت ” است و نه مثل دین “مخدر”

  • قاسم said:

    من با کسانی که این جرات رو در خودشون می بینند که صدها فیلسوف به تمام معنا مسلمان رو نادیده بگیرند و به راحتی و جهالت بگویند فلسفه اسلامی نداریم موافق نیستم.
    ولی فلسفه ی مسلمین واژه ی مناسبتریست . چرا که یافتن آن “دم ” که ابن سینا یا کندی یا فارابی در آن مسلمان و فیلسوف هر دوبا هم باشند دشوار است.

  • قاسم said:

    برای خود شما لحظاتی پیش نیامده که “مجید فیلسوف” را موقتا کنار بگذاری تا “مجید مسلمان” رخصت سخن پیدا کنه؟

  • قاسم said:

    ۱٫هر که از راه رسیده :فلسفه اتفاقا کاریست برای “هر که از راه رسیده”
    هر که ادعا میکند اسباب و مقدمات و لوازم میخواهد سوفسطایی استنه فیلسوف.
    گادامر می گوید فرق فیلسوف با سوفسطایی این است که سوفسطایی کسی را از خود نادان تر می داندو به او”یاد می دهد” اما فیلسوف همه را در برابر فلسفه در فهم یکی می داند پس “گفتگو می کند”.من هم با “هر که از راه رسیده “گفتگو می کنم.هر چند خودم هم از راه رسیده باشم یا نه.
    ۲٫فلسفه مسائل علوم را حل نمی‌کند اما مسائل خود را قطعا حل می‌کند : این حکم ناگهان در بین این جملات چطور بدون مقدمه و موخره ظاهر شد؟
    ۳٫چنین قرائتی از مطالب ارسطو :این قرائت از ارسطو نبود.سخن ارسطوست در تعریف “پروبلما”.
    ۴٫ضمنا جای ما هم یه زیارت بکنی کمت نمیاد خسیس!

  • قاسم said:

    ۱٫منظورم اینه که دلیل هم بیار برای این که فلسفه مساله حل میکند.من باب مثال یک سوال عرض می کنم:چه دلیلی هست بر این که “پرسش از هستی ” دغدغه ی فلسفه است ؟
    ۲٫درمو رد این که باری فلسفه کار کیست ویلیام جیمز سخنی جالب دارد در کتاب پراگماتیسم:
    فیلسوف احساس می کند انسان هایی که خلق وخوی آنها با خلق وخوی او متفاوت است با سرشت جهان هم خوانی ندارند.و در دلش آنها را بی صلاحیت و در اشتغال فلسفی “خارج از گود” می داند حتی اگر توانایی استدلال آنها بسی برتر باشد…از این رو در بحث های فلسفی ما نوعی ریاکاری بروز می کند.و از قدرتمندترین مقدماتمان ذکری به میان نمی آید.
    ۳٫میخونه ام کجا بود مجید جان! پارسال دهه آخر ماه مبارک تو حرم رضوی بودم.امسال قسمت نشد.دلم گرفته.

  • مجید ضیایی said:

    پرسش از هستی دغدغه فلسفه نیست بلکه پرسش از احوال موجود از آن جهت که موجود است دغدغه فلسفه است و اینکه چرا، برمیگردد به پیشینه‌ی این علم. موضوع هر علمی اثبات می‌خواهد و بدون اثبات معنا ندارد، ممکن است موضوع یک علم را علم دیگری اثبات کند، اما به هر حال این سلسله نمی‌تواند تا بی‌نهایت ادامه یابد. سرسلسله‌ی این اثبات موضوعی علمی است که موضوع آن نیاز به اثبات نداشته باشد و بتواند موضوع سایر علوم را اثبات کند. پس موضوع آن باید عام ترین موضوعات باشد و عام ترین موضوعات وجود است از جهت موجودیت. پس مسائل این علم که همان علم فلسفه است حول همین موضوع وجود گرد می‌آیند. اما پرسش از هستی به معنای پرسش از هستی هستی‌های خاص دغدغه فلسفه نیست. بلکه پرسش از وجود و عوارض آن مسئله‌ی فلسفه است.

Trackbacks

There are no trackbacks



Spam protection by WP Captcha-Free