بیان یک شبهه در مورد خیر و شر و پاسخ به آن و بیان پاسخ افلاطون
بدست admin • ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ • دسته: الهیات بالمعنی الاخص٬ حکمت متعالیه٬ سبزواری٬ شرح منظومه٬ شرح منظومه استاد موسوی٬ یادداشت های کلاس شرح منظومهسؤال: آیا خداوند نمیتوانست طوری بیافریند که همان شرّ اندک را هم نداشته باشد؟
جواب: ماورای مادّه که خیر محض است. پس آنجا که شرّ اندک هست، عالم طبیعت است. پس معنای سؤال این است که آیا میشد خداوند عالم طبیعت را نیافریند؟ معنای اینکه بگوییم آیا میشود عالم طبیعت بدون شرّ باشد این است که بگوییم آیا میشود عالم طبیعت، بدون تزاحم و تصادف باشد؟ خیر، چون در این صورت وجود مرحلهی طبیعت آنقدر محدود میشد که موجودات نمیتوانستند به همهی کمالات خود برسند. هر موجودی به هرچه از کمالات که میخواهد نمیتوانست برسد. معنای این سؤال اینست که آیا میشود عالم طبیعت وجودِ محدود نباشد؟ این اجتماع نقیضین است. وجود محدود نمیتواند وجود نامحدود باشد. معنای سؤال این میشود که آیا میشود عالم طبیعت، عالم طبیعیت نباشد؟
امّا وهم ما یک اصل مبهم مشترک بین خودش و عقول در نظر میگیرد کأنّه مادّه مشترک اوّلیّهای است یک قسمتش شده عالم عقول و قسمتی فرشتهها میگوید نمیشد ما هم فرشته باشیم؟ امّا اینچنین نیست که ابتدا مادّهی مشترکی باشد و بعد از آن موجودات عالم ساخته بشوند. خداوند چیزی را وجود مادّی نکرده است بلکه وجود مادّی را آفریده است.
پاسخ افلاطون به شبهه: شما در این شبهه اشکالتان این است که دنبال علّت موجده میگردید. ابتدا برای شرّ حظّی از وجود در نظر گرفتهاید و به دنبال علّت موجدهی آن میگردید. امّا شرّ حقیقی، امر عدمی است و علّت نمیخواهد. چیزی نیست که علّت بخواهد.
توضیح: شیء شرّ از دو فرض خارج نیست
۱٫لذاته شرّ است (یعنی خودش برای خودش هم شرّ است) که این معنا ندارد.
۲٫برای خودش خیر است ولی برای دیگری شرّ است.
اما مورد دوم دلیل شرّ بودنش برای دیگری یا به این علت است که اصل ذات آن دیگری را از بین میبرد و یا اینکه کمالی از کمالات دیگری را از بین میبرد.
پس چیزی که شرّ مینامیم به این علت شرّ است که سبب عدم برخی موجودات میشود. پس شرّ امر عدمی است. خود شرّ را از آن جهت که شرّ است، نمیشود گفت چه موجودی است! چون او عبارت است از نبودِ یک موجود. نبود به اینگونه علت مستقل ندارد بلکه تزاحم و برخورد در مرحلهی طبیعت باعث میشود که مادّه نتواند بین دو صورت و دو فعلیّت جمع کند. این ضعف مادّه است ناچار هرکدام که غلبه کرد همان میشود.
سؤال: اگر امری عدمی است پس چرا اثر دارد؟ چرا آدم کور عذاب میکشد و از کوری خود ناراحت است؟
پاسخ: توجه کنید که وقتی حرف از امر عدمی میزنیم فرق است بین عدم و ملکه و عدم مطلق. انسان هیچگاه از اینکه شاخ ندارد سختی نمیکشد، چون قابلیّت آن را هم ندارد امّا برای چشم نداشتن سختی میکشد. چرا که قابلیّت آن را دارد و او این قابلیتداشتن را هم درک میکند. لذا احساس عدم میکند. احساس ناراحتی انسان کور بخاطر این است که به حسب علم، طرف مقابل یعنی چشم داشتن را مزایایش را میداند. این رنج بر میگردد به علم شخص و محدودیت های ناشی از عدم بینایی.
جواب: ماورای مادّه که خیر محض است. پس آنجا که شرّ اندک هست، عالم طبیعت است. پس معنای سؤال این است که آیا میشد خداوند عالم طبیعت را نیافریند؟ معنای اینکه بگوییم آیا میشود عالم طبیعت بدون شرّ باشد این است که بگوییم آیا میشود عالم طبیعت، بدون تزاحم و تصادف باشد؟ خیر، چون در این صورت وجود مرحلهی طبیعت آنقدر محدود میشد که موجودات نمیتوانستند به همهی کمالات خود برسند. هر موجودی به هرچه از کمالات که میخواهد نمیتوانست برسد. معنای این سؤال اینست که آیا میشود عالم طبیعت وجودِ محدود نباشد؟ این اجتماع نقیضین است. وجود محدود نمیتواند وجود نامحدود باشد. معنای سؤال این میشود که آیا میشود عالم طبیعت، عالم طبیعیت نباشد؟
امّا وهم ما یک اصل مبهم مشترک بین خودش و عقول در نظر میگیرد کأنّه مادّه مشترک اوّلیّهای است یک قسمتش شده عالم عقول و قسمتی فرشتهها میگوید نمیشد ما هم فرشته باشیم؟ امّا اینچنین نیست که ابتدا مادّهی مشترکی باشد و بعد از آن موجودات عالم ساخته بشوند. خداوند چیزی را وجود مادّی نکرده است بلکه وجود مادّی را آفریده است.
پاسخ افلاطون به شبهه: شما در این شبهه اشکالتان این است که دنبال علّت موجده میگردید. ابتدا برای شرّ حظّی از وجود در نظر گرفتهاید و به دنبال علّت موجدهی آن میگردید. امّا شرّ حقیقی، امر عدمی است و علّت نمیخواهد. چیزی نیست که علّت بخواهد.
توضیح: شیء شرّ از دو فرض خارج نیست
۱٫لذاته شرّ است (یعنی خودش برای خودش هم شرّ است) که این معنا ندارد.
۲٫برای خودش خیر است ولی برای دیگری شرّ است.
اما مورد دوم دلیل شرّ بودنش برای دیگری یا به این علت است که اصل ذات آن دیگری را از بین میبرد و یا اینکه کمالی از کمالات دیگری را از بین میبرد.
پس چیزی که شرّ مینامیم به این علت شرّ است که سبب عدم برخی موجودات میشود. پس شرّ امر عدمی است. خود شرّ را از آن جهت که شرّ است، نمیشود گفت چه موجودی است! چون او عبارت است از نبودِ یک موجود. نبود به اینگونه علت مستقل ندارد بلکه تزاحم و برخورد در مرحلهی طبیعت باعث میشود که مادّه نتواند بین دو صورت و دو فعلیّت جمع کند. این ضعف مادّه است ناچار هرکدام که غلبه کرد همان میشود.
سؤال: اگر امری عدمی است پس چرا اثر دارد؟ چرا آدم کور عذاب میکشد و از کوری خود ناراحت است؟
پاسخ: توجه کنید که وقتی حرف از امر عدمی میزنیم فرق است بین عدم و ملکه و عدم مطلق. انسان هیچگاه از اینکه شاخ ندارد سختی نمیکشد، چون قابلیّت آن را هم ندارد امّا برای چشم نداشتن سختی میکشد. چرا که قابلیّت آن را دارد و او این قابلیتداشتن را هم درک میکند. لذا احساس عدم میکند. احساس ناراحتی انسان کور بخاطر این است که به حسب علم، طرف مقابل یعنی چشم داشتن را مزایایش را میداند. این رنج بر میگردد به علم شخص و محدودیت های ناشی از عدم بینایی.

admin
فرستادن نامه به این نویسنده | همهی نوشتههای admin
