Archive for می, 2009

معنای توحید ، مقامات توحید و نکاتی در مورد شرک (مقدمه ای بر برهان توحید خداوند)

اگر معنای توحید معیّن بشود، اهمیّت آن مشخّص می‌گردد. بنابر این به روشن کردن معنای توحید می‌پردازیم: در عرف، به معنایی توحید را به خداوند اطلاق می‌کنند که عین شرک است. اگر معنای وحدت خداوند این باشد که یکی است و دوتا نیست، این با وحدت سایر اشیاء فرقی نمی‌کند. سایر اشیاء هم به این معنا واحدند. خدا یکی است، خورشید یکی است و هر موجودی یکی است، چون وحدت و وجود، مساوقند.

ممکن است کسی بگوید که توحید یعنی اینکه مشابه ندارد، یعنی شبیه ندارد، امّا می‌شود شبیه برایش فرض کرد. انّ اللّه لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء. یعنی شرک چنان نفس انسان را در مرتبه‌ی نظر ناقص می‌کند که با اینکه رحمت خداوند بی‌ انتهاست، امّا قابل آن رحمت نمی‌شود.

روایتی از امیرالمؤمنین هست که در آن می‌فرمایند چهار چیز است که می‌توان به خداوند نسبت داد؛ نسبت دادن دوتا از آنها به خداوند جایز است و دوتای دیگر، جایز نیست. آن دو که جایز نیست یکی این است که گفته شود خداوند واحد است و مقصود از آن واحد عددی باشد لأنّ ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الأعداد و دوّم آنست که گفته شود یکی است، از باب اینکه وحدتش وحدت جنسی باشد. یعنی یک جنس عام که تحت آن انواع و مصادیق وجود دارند. امّا دوتایی که جایز است یکی ابن است که گفته شود واحدی است که در اشیاء شبیهی برای او نیست و دوّم اینکه احدیّ المعناست، بسیط است، جزء ندارد.

اگر معنای توحید معیّن بشود، اهمیّت آن مشخّص می‌گردد. بنابر این به روشن کردن معنای توحید می‌پردازیم: در عرف، به معنایی توحید را به خداوند اطلاق می‌کنند که عین شرک است. اگر معنای وحدت خداوند این باشد که یکی است و دوتا نیست، این با وحدت سایر اشیاء فرقی نمی‌کند. سایر اشیاء هم به این معنا واحدند. خدا یکی است، خورشید یکی است و هر موجودی یکی است، چون وحدت و وجود، مساوقند.
ممکن است کسی بگوید که توحید یعنی اینکه مشابه ندارد، یعنی شبیه ندارد، امّا می‌شود شبیه برایش فرض کرد. انّ اللّه لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء. یعنی شرک چنان نفس انسان را در مرتبه‌ی نظر ناقص می‌کند که با اینکه رحمت خداوند بی‌ انتهاست، امّا قابل آن رحمت نمی‌شود.
روایتی از امیرالمؤمنین هست که در آن می‌فرمایند چهار چیز است که می‌توان به خداوند نسبت داد؛ نسبت دادن دوتا از آنها به خداوند جایز است و دوتای دیگر، جایز نیست. آن دو که جایز نیست یکی این است که گفته شود خداوند واحد است و مقصود از آن واحد عددی باشد لأنّ ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الأعداد و دوّم آنست که گفته شود یکی است، از باب اینکه وحدتش وحدت جنسی باشد. یعنی یک جنس عام که تحت آن انواع و مصادیق وجود دارند. امّا دوتایی که جایز است یکی ابن است که گفته شود واحدی است که در اشیاء شبیهی برای او نیست و دوّم اینکه احدیّ المعناست، بسیط است، جزء ندارد.

مقامات مختلف توحید
توحید مقامات مختلفی دارد.
1.توحید ذاتی: یعنی توحید در وجوب وجود. یعنی واجب الوجود، واحدٌ لا شریک له فی الوجوب.
2.توحید در وجود: یعنی واجب الوجود واحدٌ لا وجود لما سواه؛ سایر اشیا وجود حقیقی ندارند.
3.توحید در الوهیّت: اله العالم واحدٌ لا شریک له فی الاُلوهیّه؛ این مقامی است که مشرکین مورد خطابش بودند.مشرکین توحید در وجوب را قبول داشتند[مشرکین زمان پیامبر(ع)] مشکل در وجوب ذاتی نبود بلکه مشکل در مقام تدبیر بود.یعنی آنکه خالق است آفریده امّا تدبیر و الوهیّت و ربوبیّت را به غیر واگذار کرده است. در این توحید می‌خواهیم بگوییم که لا مؤثّر فی الوجود الاّ اللّه. می‌خواهیم بگوییم که علّت، خداوند است و سایر موجودات مجاری فیض او هستند.

نکات در مورد شرک:
1.اگر کسی بپندارد که خداوند عقل اوّل را آفرید و عقل اوّل، سایر موجودات را تدبیر می‌کند، این شرک است.
2.آنهایی که حرف معتزله را می‌زنند امّا شعار أمرٌ بین الأمرین می‌دهند هم مشرکند.
3.آن کسانی که معتقدند مصدر شرور و قبایح اهریمن است و او را مستقلاً فاعل شرور می‌دانند هم مشرکند.[ثنویّه]
4.هر کسی هم که بندگاه را در انجام اعمال خودش مستقلّ بداند مشرک است.

برهان از راه حرکت نفس و برهان از راه حدوث بر وجود واجب الوجود

برهان از راه حرکت نفس[مقصود، نفس انسانی است]
از دو راه تقریر شده:
1.نفس، در ابتدای وجود،‌ امر بالقوّه است. بسیاری از کمالات بخصوص کمالات علمی را فاقد است. هر موجود بالقوّه، برای رسیدن از قوّه به فعل، مخرج می‌خواهد. معطی و وجود بخش می‌خواهد. نفس برای خروج از قوّه به کمال، نیاز به معطی کمال و وجود بخش دارد.این علّت، یا خود نفس است یا یک نفس دیگر یا یک جسم دیگر و یا امر مجرد خارج از سلسله‌ی نفوس(عقل مفیض). امّا خودش نیست چون معطی نمی‌شود فاقد شیء باشد. جسم نیست چون مرتبه‌ی جسم پایین تر از نفس است؛ نفس دیگری هم نیست، چون با از بین رفتن آن، این صوری که در ما ایجاد شده است از بین نمی‌رود. پس مجرّد و خارج از نفوس است. این علم بالغیر است و بر می‌گردد به عالم بالذّات که خداوند باشد.(عقل مفیض به خداوند بر می‌گردد از طریق ابطال تسلسل).
2.نفس به هر کمالی که برسد از حرکت نمی‌ایستد. دائماً در تکاپو است. وقتی این تکاپو متوقّف می‌شود که قوّه ای در او باقی نماند. در صورتی کمال بالقوّه ندارد که به کمال مطلق برسد.

برهان از راه حدوث[متکلّمین]
عالم متغیّر است. هر متغیّری هم حادث است. [مقصودشان هم حدوث زمانی است] و هر حادثی محدِث می‌خواهد؛ آن محدِث، خداوند است.
اشکال: اینکه هر متغیّری حادث است نه بیِّن است و نه مُبَیََّن. از کجا معلوم که هر متغیّری حادث است؟ بعلاوه‌ی اینکه ملاک نیازمندی به علّت را حدوث گرفته‌اند در جایی که ملاک نیازمندی به علّت، امکان است.

برهان حرکت بر اثبات واجب الوجود

برهان حرکت بر اثبات واجب
از چند راه تقریر شده، از راه حرکت، از راه حرکت افلاک، از راه حرکت نفس

برهان حرکت از راه خود حرکت [برهان ارسطو]
حرکت، شش مقوّم وجودی دارد:
1.محرّک (معطی و موجد حرکت، فاعل حرکت)
2.متحرّک(قابل و پذیرای حرکت)
3.مسافت
4.مبدأ
5.منتها
6.مقدار(چون حرکت انقسام دارد و قابل اندازه‌گیری است)
محرّک: یا محرّک بالذّات است یا متحرّک است یا غیر متحرّک
سلسله محرکّات به محرّک اوّل غیر متحرّک ختم می‌شود. معنای اینکه فقط محرّک است و متحرّک نیست یعنی قوّه در آن نیست. سلسله‌ي محرّکات ختم می‌شود به محرّکی که متحرّک نیست. یعنی همه‌ی کمالات را دارد. یعنی مجرّد است. (نکته: کمال عقل اوّل، کمال عقل دوّم نیست که او بخواهد به آن برسد. بلکه عقل دوّم همه‌ی کمالات مربوط به خود را دارد)
اینجا فقط اثبات موجود مجرّد کرده است امّا می‌شود برهان را تتمیم کرد به اینکه موجود ممکن مجرّد هم ذاتش استوای به وجود و عدم دارد و همان خروج از عدم به منزله‌ی حرکت است امّا این خلاف اصطلاح است چون تعریف ح

شرح اسم واحب الوجود

وقتی به یک مسئله روبرو می‌شویم مطالبی را در مورد آن باید بدست بیاوریم که این مطالب تحت یک ترتیب خاصّ قرار دارند.

ترتیب مطالب:
1.مای شارحه(شرح لفظ، ترجمه)
2.هل بسیطه(آیا وجود دارد؟)
3.مای حقیقیّه(شرح ماهیت)
4.هل مرکّبه(احکام و عوارض)
5.لم ثبوت(دلیل ثبوت این احکام)
6.لم اثبات( چگونگی اثبات این احکام برای ما)

برخی از موجودات هستند که همه‌ی این مطالب برای آنها صدق می‌کند(مثل موجودات مرکّب) و برخی دیگر هستند که فقط برخی از این مطالب برای آنها هست و برای برخی دیگر، هیچکدام از این مطالب صدق نمی‌کند(مانند غیب ذات)
چون مطلب مای شارحه، مقدّم بر هر چیزی است، واجب الوجود را شرح لفظ می‌دهیم. واجب‌الوجود یعنی چیزی که بذاته و لذاته موجود است. بذاته یعنی نفی حیثیّت تقییدی(بذاته موجود است، برخلاف ماهیات؛ نفی واسطه درعروض) و لذاته یعنی نفی حیثیّت تعلیلی(برخلاف موجودات امکانی؛ نفی واسطه در ثبوت).

نکته: توضیح انواع حیثیّت
حیثیّت اطلاقیّه:اطلاق موضوع است به محمول بدون هیچ قید و شرط
حیثیّت تعلیلیّه:اطلاق موضوع است به محمول به سبب علیّت یک علّت
حیثیّت تقییدیّه:چیزی که مربوط به وجود آن است بعلت تقییدش به ماهیت آنرا به ماهیت نسبت می‌دهیم.
نکته: واسطه در ثبوت گاهی در مقابل واسطه در عروض به کار می‌رود و گاهی در مقابل واسطه در اثبات.در واسطه در عروض، منشأ در اتّصاف ذی‌الواسطه می‌شود ولی بالعرض

نکته: گفتیم واجب الوجود آن چیزی است که حقیقتش بذاته و لذاته موجود است.
بذاته و لذاته، مانند فقیر و مسکین است که اذا اجتمعا افترقا و اذا افترقا
اجتمعا. (توضیح اینکه فقیر و مسکین کلماتی هستند که اگر جدا جدا استفاده
شوند، اجتمعا، یعنی در معنا مثل هم می‌شوند. یک معنا می‌دهند. اما اگر
همراه با هم بکار روند، یعنی در یک جمله بگوید فقیر و مسکین را طعام بده
یعنی اینکه دو معنای مختلف از ایندو اعتبار شده است. پس ادااجتمعا افترقا.
بذاته و لذاته هم به همین صورت است. اگر جدا جدا به کار روند به معنای این
است که موجود مستقلّ قائم بذات است. امّا وقتی با هم به کار می‌روند
معنایشان متفاوت می‌شود. بذاته می‌شود موجودی که قیدی ندارد، با لفظ بذاته
نفی حیثیّت تقییدیه می‌شود
/>و لذاته می‌شود موجودی که علّتی سوای خودش ندارد، یعنی با قید لذاته نفی حیثیّت تعلیلیّه می‌شود از خداوند.

شرح اسم واحب الوجود

وقتی به یک مسئله روبرو می‌شویم مطالبی را در مورد آن باید بدست بیاوریم که این مطالب تحت یک ترتیب خاصّ قرار دارند.

ترتیب مطالب:
1.مای شارحه(شرح لفظ، ترجمه)
2.هل بسیطه(آیا وجود دارد؟)
3.مای حقیقیّه(شرح ماهیت)
4.هل مرکّبه(احکام و عوارض)
5.لم ثبوت(دلیل ثبوت این احکام)
6.لم اثبات( چگونگی اثبات این احکام برای ما)

برخی از موجودات هستند که همه‌ی این مطالب برای آنها صدق می‌کند(مثل موجودات مرکّب) و برخی دیگر هستند که فقط برخی از این مطالب برای آنها هست و برای برخی دیگر، هیچکدام از این مطالب صدق نمی‌کند(مانند غیب ذات)
چون مطلب مای شارحه، مقدّم بر هر چیزی است، واجب الوجود را شرح لفظ می‌دهیم. واجب‌الوجود یعنی چیزی که بذاته و لذاته موجود است. بذاته یعنی نفی حیثیّت تقییدی(بذاته موجود است، برخلاف ماهیات؛ نفی واسطه درعروض) و لذاته یعنی نفی حیثیّت تعلیلی(برخلاف موجودات امکانی؛ نفی واسطه در ثبوت).

نکته: توضیح انواع حیثیّت
حیثیّت اطلاقیّه:اطلاق موضوع است به محمول بدون هیچ قید و شرط
حیثیّت تعلیلیّه:اطلاق موضوع است به محمول به سبب علیّت یک علّت
حیثیّت تقییدیّه:چیزی که مربوط به وجود آن است بعلت تقییدش به ماهیت آنرا به ماهیت نسبت می‌دهیم.
نکته: واسطه در ثبوت گاهی در مقابل واسطه در عروض به کار می‌رود و گاهی در مقابل واسطه در اثبات.در واسطه در عروض، منشأ در اتّصاف ذی‌الواسطه می‌شود ولی بالعرض

نکته: گفتیم واجب الوجود آن چیزی است که حقیقتش بذاته و لذاته موجود است.
بذاته و لذاته، مانند فقیر و مسکین است که اذا اجتمعا افترقا و اذا افترقا
اجتمعا. (توضیح اینکه فقیر و مسکین کلماتی هستند که اگر جدا جدا استفاده
شوند، اجتمعا، یعنی در معنا مثل هم می‌شوند. یک معنا می‌دهند. اما اگر
همراه با هم بکار روند، یعنی در یک جمله بگوید فقیر و مسکین را طعام بده
یعنی اینکه دو معنای مختلف از ایندو اعتبار شده است. پس ادااجتمعا افترقا.
بذاته و لذاته هم به همین صورت است. اگر جدا جدا به کار روند به معنای این
است که موجود مستقلّ قائم بذات است. امّا وقتی با هم به کار می‌روند
معنایشان متفاوت می‌شود. بذاته می‌شود موجودی که قیدی ندارد، با لفظ بذاته
نفی حیثیّت تقییدیه می‌شود
/>و لذاته می‌شود موجودی که علّتی سوای خودش ندارد، یعنی با قید لذاته نفی حیثیّت تعلیلیّه می‌شود از خداوند.

اثبات وجود خدا !

ظاهرا در اینجا تناقضی وجود دارد. از یک طرف می گوییم  که ذات خداوند قابل شناختن نیست و از طرف دیگر در کتب فلسفی بخش هایی را به اثبات ذات خداوند اختصاص می‌دهیم. راز این قضیه چیست؟
سر این قضیه در این است که ما از دو وجه برهان اثباتی و ثبوتی ارائه می کنیم.  اثبات ذات خداوند به این معنا نیست که ما علل آن را کشف کرده ایم، چرا که او علتی ندارد و به این معنا نیست که ما به همه ی جوانب وجود حقتعالی احاطه پیدا کرده ایم بلکه به این معناست که ما همین شناختی که از خداوند داریم و کاملا وابسته به خود ماست و محدود است به محدودیت ما،‌این شناخت را چگونه بدست آورده ایم. در فلسفه به این مطلب مطلب لم اثبات می گویند در مقابل مطلب لم ثبوت. پس در اینجا لم اثبات داریم. یعنی سوال این است که تو چگونه و از چه راهی همین معرفت در حد خودت را درباره خداوند بدست آوردی؟