Posts Tagged ‘عقل بسیط’
ذات حقتعالی عقل بسیط است
گفتیم که بین مراتب علم، اعلی مرتبهی آن علم عقلی است. اینکه میگوییم حقتعالی عقل بسیط است از باب این است که لفظی برای بیان آن نداریم وگرنه علم عقلی که به خداوند نسبت داده میشود با علم عقلی ای که به ما نسبت داده میشود فرق دارد.
او در مقام ذات واجد تمام معقولات و معلومات است به نحو بسیط. این مطلب اشاره ای است به مسئلهی کثرت در وحدت، یعنی اینکه تمام کثرات که به طورت مفصل در عالم حضور دارند به نحو اجمال و بساطت در مقام ذات هستند. الوجود البسیط کل الأشیاء یعنی حقیقتی که تمام هویت و حقیقتش عین بساطت است کل اشیاء است و لیست بشیء منها.
این مطلب را اول ارسطو گفته است و ملاصدرا میگوید اوّلین کسی هستم که آن را درست تبیین کرد و برروی زمین کسی را ندیدم که علم به این مسئله داشته باشد.
لب برهانی که در اثبات بسیط الحقیقه بیان شده این است که اگر از بسیط حقیقی چیزی سلب شود آن وجود مرکب از سلب آن حقیقت و اثبات حقیقت خودش میشود.
البته این را با مسئله ی صفات سلبیه خداوند اشتباه نگیرید. در صفات سلبیه خداوند، آنچه از خداوند سلب میشود، امور عدمی است. اما در این قائده امر وجودی است که سلب نباید بشود.
اشکال: اگر بسیط الحقیقه، کل اشیاء است و حقیقت همهی موجودات برای بسیط الحقیقه اثبات میشود، پس بسیط الحقیقه مرکب از همهی اشیاء میشود.
پاسخ: وقتی به شیء خاص اشاره میکنید این شیء خاص مرکب از دو حیثیت است، یکی سلوب ماسوای خودش و دیگری اثبات ذات خودش. اگر بخواهد در بسیط الحقیقه ترکیب پیش بیاید باید همهی موجودات با همهی حیثیت سلبی و ایجابی خود در او باشند. اما در قائدهی بسیط الحقیقه فقط ایجابات آنها است که در بسیط الحقیقه وجود دارد.
اگر خداوند بخواهد مرکب از همهی اشیاء باشد باید اشیاء با هر دو حیثیت سلبی و ایجابی بر او حمل شوند. این میشود کلّ. امّا اشیاء فقط به حیثیت ایجابی بر خداوند حمل میشوند. پس بسیط الحقیقه کل الاشیاء من حیث الوجود و لیس بشیء منها من حیث الحدود.
امّا این شیء بدون داشتن این محدودیت ها این شیء نیست. این شیء وجود محدود به حدّ است. امّا آنکه به بسیط الحقیقه بر میگردد بدون حدّ است. «یابن آدم انا بحسناتک اولی منک و انت بسیئاتک اولی منّی» حسنات را که حساب کنی مربوط به حقتعالی است. امّ الحسنات و مادر نیکیها و خیر ها وجود است. پس خداوند به وجود ما اولی است از خود ما. البته اولی نه به معنای اولویت عرفی بلکه به معنای وجود.
نکته: گناه و سیئه در پیامبران همان توجه به کثرت است. لزومی ندارد که کلمات را به معنای فقهی حمل کنیم و بعد مجبور شویم برای پیامبران این حرف ها را توجیه کنیم. گناه در پیامبران آنگونه که میگویند و توجیه میکنند شاید نباشد بلکه ممکن است به معنای توجه به کثرت باشد.
دو نکته:
۱ – این که معطی شیء فاقد شیء نیست منظور این است که کمال این شیء در فاعل و علّت او موجود است.
۲ – امّا بسیط الحقیقه مطلبش بالاتر از این حرف است. بحث بسیط الحقیقه این نیست که کمال شیء در بسیط الحقیقه هست. بلکه به معنای این است که همین مرتبه وجود نازله بما هو کمالً و موجودً در بسیط الحقیقه موجود است. البته ذکر شد که بدون سلوبات و فقط از نظر ایجاب و وجود.
مطلب بعدی اینکه وجود منبسط از خودش چیزی نیست. بلکه ظهور حقتعالی است. نمیتوانی بگویی که وجود منبسط چیست؟ چون همینکه از ان سؤال کردی، آن را با وجود استقلالی فرض کردهای. پس وجود منبسط موضوع هیچ گزاره و قضیه ای قرار نمیگیرد.
معرفت به خداوند یعنی معرفت به وجود منبسط. و اینطور هم نیست که بتوانی آن را برداری و مستقیم بدون در نظر گرفتن وجود منبسط به خداوند معرفت پیدا کنی. به هرکجا بروی باز وجود منبسط هست. در صقع حقتعالی است. دربارهی موجودات امکانی محدود هم هر حکمی که بدهی اگر وجود منبسط را لحاظ نکنی دچار جهل مرکّب شدهای.
نکته دیگر اینکه حرف عرفا به این حمل نشود که بگوییم همهی این موجودات هیچ است و نیست. چون انکار مظاهر به انکار ظاهر یعنی خداوند میانجامد. بلکه باید انکار وجود استقلالی آنها کنی.
نکته: اگر دو معنا از واحب را مقایسه کنیم، یکی واجب الوجودی که فیض از صقع ذات اوست و به سبب نامتناهی بودنش جایی برای غیرش نگذاشته است و دیگری آنکه واجب الوجودی که فیض از صقع ذات او نیست، واضح است که اولّی کامل تر است. پس باید فیض را از صقع الهی بدانیم بنابر این بحث علم اینطور میشود که علم در مقام ذات، عقل بسیط است و در مقام فعل هم فعلش تحلی واحدی است که همهی اشیاء را در بر گرفته و خود تجلی فعلی هم عین ربط و فقر محض به حقتعالی است. پس بین فاعل و فعل بینونت عزلی نیست. مظهر حقیقتش عبارت است از ظهور ظاهر. اما جاهل نپندارد که خداوند، همهی اشیاء است.
غرر در اینکه علم خداوند به موجودات با عقل بسیط است و اضافهی اشراقی
غرر در اینکه علم خداوند به موجودات با عقل بسیط است و اضافهی اشراقی
در این بحث مطلب علم اجمالی در عین کشف تفصیلی را بیان میفرمایند.
برای این مطلب از این دو مقدمه استفاده میفرمایند
۱- خداوند بسیط الحقیقه است چون اگر کمالی را از او سلب کنیم مرکب میشود. ترکیب از سلب یک کمال و اثبات کمال دیگر
۲- حقیقت اشیا عبارت است از نحوهی وجودشان. این نحوه وجود از خداوند سلب نمیشود(البته بدون صفت کثرت)
بیان قائدهی بسیط الحقیقه
ماهیت عبارت بود از مفاهیمی که که خصوصیات مراتب وجود را بیان میکنند. همین مراتب وجودی که اینجا به نحو کثرت موجودند در ذات خداوند به نحو اجمال وجود دارد. این اعلی درجهی حکایت گری است چون بجای اینکه با استفاده از صورتها حکایت از موجود خارجی کند با استفاده از حقیقت آنها حکایت میکند.
پس در مقام ذات که بسیط الحقیقه است هیچ کمال وجودی از آن سلب نمیشود. (کمال وجودی یعنی حقیقت وجود نه سلب ها و صورتها)
بسیط الحقیقه کلّ الأشیاء یعنی هرچه از کمال را که تصوّر کنی، اوست. امّا در مورد شیء خارجی محدود نمیتوانی بگویی این شیء خارجی محدود، بسیط الحقیقه است چرا که این اشیای خارجی دو حیثیت دارند. یک حیثیت وجودی و یک حیثیت عدمی. حقیقت ایجابی بدون وصف کثرت میشود بسیط الحقیقه.
نکته:منظور از قائدهی بسیط الحقیقه این نیست که کمال و درجهی اعلای موجودات در آن اخذ شده است بلکه همین اشیای خارجی همان کلّ الأشیاء هستند منتها بدون وجود سلبیشان.
نکته: ماهیت ها چیزهایی هستند که شرح مراتب وجود میدهند. خود این مراتب وجودی حقیقتش در مقام ذات موجود است. پس ماهیاتی که شرح او را میدهند هم باید وجود داشته باشند. اما از باب لزوم لوازم. پس اعیان ثابته از لوازم ذات است بدون ایجاد تکثّر در ذات.
ملاصدرا در اسفار این دو مطلب را از هم جدا کرده و فرموده در باب علم دو راه داریم. یکی راه حکما که بحث بسیط الحقیقه است و دیگری که راه صوفیه است و بیان اعیان ثابته.
این تقریر چند اشکال ایجاد میکند.
اشکال اول این است که این وجود خاص که خداوند به او علم دارد در ازل موجود نیست. نحوهی اعلای او بسیط الحقیقه است. اما خود این وجود خاص که در ازل موجود نیست. اگر موجود نیست و معدوم است که علم به او هم موجود نیست.
پاسخ: اولا به اصل سوال ایراد میکنند که عبارت معدوم است در ازل موجبهی معدوله است و تناقض پیش میآورد. از یک طرف میگویی معدوم است و از طرف دیگر چون قضیه موجبه است باید نحوهای وجود برای موضوع در نظر بگیریم. برای درست مطرح کردن سؤال باید آنرا به نحو سالبهی محصّله بگویی. یعنی این وجود خاص در ازل موجود نیست (لیس هذا الموجود الخاص بموجوده فی الأزل)
ثانیاً اینکه این ماهیت خاصّ در ازل موجود نیست بلکه ملاک انکشاف و پیدایی اوست که در ازل موجود است. اگر از نظر وجودی نظر کنی بسیط الحقیقه است که در ازل موجود است. کمال مطلق. اگر به ماهیت نظر کنی عین ثابت آن که نحوهی اظهر ماهیت است در ازل وجود دارد.
سؤال: چرا ماهیت به حسب آن مقام نحوه ظهوری دارد؟
پاسخ: در مرتبهی پایین وجود و در مرتبهی اشیا ماهیت به نحوهی کثرت ظهور میکند. همانطور که وجود به نحو متکثّر ظهور کرد ماهیّات هم به نحو متکثّر ظهور میکنند. در مرتبهی وحدت و جمعیّت این کثرات در مقام ذات حق باز ماهیتهایشان ظاهر میشود اما سبب کثرت نمیشود.
اشکال: ابن چیزی که شما اثبات کردید، این بود که نحوهی اعلای وجود و نحوهی اظهر ماهیّات در مقام شامخ حق و در مرتبهی وحدت هست. این میشود علم به مرتبهی اعلای موجودات نه به این مرتبهی ادنی و مرتبهی تفصیل اشیاء.
پاسخ: شیئیت یک شیء به حقیقت آن است نه به نقص آن. پس حضور نحوهی اعلی عین حضور نحوهی پایین آن هم هست. بعلاوهی اینکه مرتبهی اعلی هم سنخ با این مرتبهی پایین است. بینونت عزلی با هم ندارند.
پس دو دلیل شد، یکی سنخیت بین این دو مرتبه از وجود و دیگری اینکه شیئیت شیء به مرتبهی اعلای آن است.
سؤال: چگونه در آن مرتبه ماهیات ظهور میکنند در حالی که الحق ماهیته انیّته؟
پاسخ: این ماهیت ها از لوازم مراتب نازله هستند. وجود که تنزّل کند به مرتبهی پایین لازمهاش محدود شدن است. ماهیت یعنی لازمهی مراتب محدود. این مراتب محدود معلول مراتب اعلی است. پس علم به اعلی مستلزم علم به اینهاست.